تبليغاتX
SONADOR




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


SONADOR

 

به خانه ی من اگر امدی ...برایم مداد بیاور، مداد سیاه ،می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ،یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس نیفتم

یک مداد پاک کن هم برای محو لبهایم بیاور ،نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان سیاهم کند !

یک بیلچه تا تمام غرایز زنانه ام را از ریشه در اورم و شخم بزنم وجودم را ،بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده تا موهایم را از ته بتراشم ،سرم هوایی بخورد و بی واسطه ی روسری کمی بیاندیشم

نخ و سوزن هم بده برای زبانم ،می خواهم بدوزمش به سق ،اینگونه فریادم بی صدا تر است

قیچی یادت نرود ،می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم ...

پودر رختشویی هم لازم است ،برای شستشوی مغزی.مغزم را که شستم پهن می کنم روی بند تا ارمانهایم را باد با خود ببرد به انجایی که عرب نی نمی اندازد ،می دانی که باید واقع بین بود!

صدا خفه کن هم اگر گیر اوردی بگیر،می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب بر چسب فاحشه می زنندم،بغضم را در گلو خفه کنم !

یک کپی از هویتم را هم می خواهم ،برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد ،فحش و تحقیر تقدیمم میکنند

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند ،برایم بخر تا در غذایم بریزم ،ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

و سر اخر اگر پولی برایت ماند ،برایم یک پلاکارد بخر،به شکل گردنبند ...بیاوزیم به گردنم و رویش با حروف درشت مینویسم :

"من هنوز یک انســـــــــــــــــــــــــــانم... "

" من هر روز یک انســـــــــــــــــــــــانم ..." !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:30 PM توسط Sonador| |

 

 

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست!
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي...!!!!

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40 PM توسط Sonador| |

 

آه ای دیار دور، ای سرزمین کودکی من

خورشید سرد مغرب بر من حرام باد تا افتاب توست در افاق باورم

ای خاک یادگار، ای لوح جاودانه ی ایام

ای پاک، ای زلال تر از اب و اینه

من نقش خویش را همه جا در تو دیده ام

تا چشم بر تو دارم بر خویش ننگرم

ای کاخ زر نگار ؛ ای بام لاجوردی تاریخ

فانوس یاد توست که در خوابهای من زیر رواق غربت، همواره روشن است

برق خیال توست که گاه گریستن در بامداد ابری من پرتو افکن است

اینجا همیشه روشنی توست ، رهبرم

ای زادگاه مهر، ای جلوه گاه اتش زرتشت

شب گرچه در مقابل من ایستاده است

چشمانم از بلندی طالع به سوی توست

وز پشت قله های مه الوده ی زمین

در اسمان صبح تو پیداست اخترم!

ای ملک بی غرور، ای مرز بوم پیر جوان بختی، ای اشیان کهنه ی سیمرغ

یک روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر اسمان

می بینم افتاب تو را در برابرم...!!!

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار همایون باد...

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:5 PM توسط Sonador| |

 

امروز از اون روزای حسیه که منو وادار به گذاشتن یه پست جدید کرده...

یه روز نو یه فال نو یه تعبیر نو...در ناب ترین لحظه و ناب ترین روز ،تفال به حضرت حافظ محفل رو عجیب موندگار میکنه !

به عشــق زنده بود جان مرد صاحبدل

اگر تو عشـــق نداری برو که معـــذوری

رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر

نهاد کشـــور دل بــــــاز رو به معمــوری

بهـر هر کسی نتوان گفت راز خود حافظ

مگر بدانکه کشیده است محنت دوری...!

(هر چند که در حال حاضر تعبیری نداره ولی خب حضرت حافظ ه کاریش نمیشه کرد)

امروز غزل خونی "۲۲ دومین میلاد زمستونیم" همپای یک سرماریزه ست!!!

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز

روز ميـــــــــــــــــــــلاد...

روز اغــــاز شدن!!!

می توان با یک گلیم کهنه هم ، روز را شب کرد و شب را روز هم. می توان با هیچ ساخت. با محبت می توان صد بار هم مهربانی را، خدا را، عشق را با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد. می توان بی رنگ بود همچو آب چشمه ای پاک و زلال. می توان در فکر باغ و دشت بود، عاشق گلگشت بود، می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت: "خوبی از هر چیز دیگر بهتر است..."

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:25 PM توسط Sonador| |

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم !

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان امد این احساس پنهانی !

بدون تو گمان کردی که می مانم؟

بدون من، یقین دارم که می مانی

خداحافظ...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:40 PM توسط Sonador| |

سکوت کن ، و به هیچ چیز میندیش...

که در قلمرو دوست داشتن

اندیشه ای را مجال تاختن نیست

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

اعتراف به احساسات نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده ،

 در سکوت حقیقت ها نهفته است

و عشق...

تفسیر آن لحظه ای ست

 که از سکوت لبریز است...!

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:5 PM توسط Sonador| |

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
عشق را فراموش نکن!

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:19 AM توسط Sonador| |

 خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد ؟!؟

                                                      "قیصر امین پور"

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 4:36 PM توسط Sonador| |

 

می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده اي كه رو به نور كرد

می روی، ولی به ما بگو 

راه این سفر چه جوری است؟

از دم حیاط خانه ات

تا حیاط خلوت خدا

چند سال نوری است؟

راستی چرا مسیر این سفر

روی نقشه نیست؟

شاید اسم این سفر که می روی

زندگیست...!


توی دستهای ما

یک سبد جواب کال

تو رسیده ای و می روی

باز هم به شهری از علامت سوال!


جز دلت که لازم است

هیچ چیز با خودت نمی بری

نبر ولی

از سفر که آمدی

راه با خودت بیار

راه های دور و سخت

خسته ایم از این همه

جاده های امن و راههای تخت

 

می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده ای که عاقبت

قله سپید صبح را

فتح کرد...

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:25 PM توسط Sonador| |

من پا به پای موكب خورشيد
يك روز تا غروب سفر كردم

دنيا چه كوچك است!
وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
تنها دو روز راه ميان زمين و ماه

اما من و تو دور
آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز
ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه

آه ! ...

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:10 PM توسط Sonador| |


Design By : Night Skin